در بزرگراه می‌راندم. حواسم شش‌دانگ به جلو بود. دمای تند و تیز هوا از موج‌های گرما كه از سطح آسفالت بلند می‌شد، پیدا بود. شیشه‌های بالای ماشین به كمك كولر ماشین آمده بودند تا مرا از شر این هوای داغ نجات دهند. به ساعتم نگاه كردم. یك ساعتی می‌شد كه پشت فرمان بودم. دست دراز كردم و موج رادیو را عوض كردم. مجری با زن و مردی صحبت می‌كرد. ابتدا خیلی متوجه بحث نبودم؛ مثل كسی كه بدون خبر وارد اتاقی شده باشد كه سه نفر در آن مشغول صحبت هستند. خواستم موج دیگری را بگیرم كه جملات مرد مهمان برنامه مانع شد. دقیق‌تر كه گوش كردم، متوجه شدم آنها در مورد فرزند این خانواده صحبت می‌كنند. مرد، پدر فرزند است و زن، مادر او.

آنها از فرزندی سخن می‌گفتند كه مشق‌هایش را ده‌ها بار می‌نویسد و پاك می‌كند. اگر ذره‌ای سیاهی بر صفحه سفید دفترش بنشیند، كاغذ را پاره می‌كند و گاهی دفتر را كنار می‌گذارد. آنها از رفتار وسواس‌گونه كودكشان هنگام لباس پوشیدن، حمام رفتن، مرتب كردن اتاق و... حرف می‌زدند. مجری كه بعد متوجه شدم روان‌شناس است، به حرف‌هایشان گوش می‌داد و گاه سوال‌هایی می‌كند تا به قول خودش در پایان برنامه، حرف‌های پدر و مادر را جمع‌بندی كند.

نمی‌دانم خودم خواستم یا پایم خودش كمی از فشار بر پدال گاز كم كرد. عقربه سرعت‌سنج كمی پایین آمد و سرعت خودرو بیست‌تایی كم شد. گویا دلم به جای مغز به پایم دستور داده بود. دلم می‌خواست تا پایان برنامه در جاده باشم و به مقصد نرسم. آنها درباره من حرف می‌زدند. منِ بیست و دو سه سال پیش. آن كودكی كه حالا 31 ساله شده است و می‌رود تا پدر و مادرش را ببیند.


ادامه مطلب