یکی از عوامل مؤثر در رفتار فرد، خانواده است. محیط خانواده نخستین و اصلی‌ترین عاملی است که در رشد و تکوین شخصیت افراد تأثیر دارد. والدین نقش بسیار مهمی در تکامل رشد عاطفی فرزندان خود دارند. موقعیت شغلی خانواده، نحوه روابط افراد خانواده با یکدیگر، وضع اقتصادی، افکار و عقاید، ایده‌آل‌ها و آرزوهای والدین و سطح تربیت آنها و غیره در طرز رفتار و شخصیت کودک نفوذ و اثر فراوان دارد. نقش خانواده در تعیین رفتار بارز و آشکار کودک، واکنش‌های عاطفی، ادراک، نگرش‌ها و ارزش‌های او از اهمیت خاصی برخوردار است. هر چند که شخصیت کودک در سنین و مراحل مختلف رشد، قابل تغییر است، ولی نخستین اثرات محیط خانواده، مبنای اولیه شخصیت کودک را معین می‌کند. افکار، نگرش‌ها و رفتار والدین می‌تواند در جریان رشد و تکامل کودک تسهیل‌کننده یا مانع باشد. به عنوان مثال والدین سختگیر، سلطه جو و خشن از روابط مثبت و سازنده کودک با همسالان خویش که برای استقلال وی بسیار ضروری است، جلوگیری می‌کنند. در حالی که والدین پذیرا و فهمیده منبع آرامش و امنیت برای کودکان خود هستند. به طور کلی نحوه ارتباط اعضای خانواده با یکدیگر، خانواده‌ای را سازگار و خانواده‌ای را ناسازگار می‌كند. خانواده‌های سازگار و موفق و خانواده‌های ناسازگار و آشفته هر کدام مدل ارتباطی مربوط به خود را دارند. معمولاً در خانواده‌های سازگار و موفق، سطح ارزش‌های افراد بالا است و تمامی اعضای خانواده به یکدیگر احترام می‌گذارند. اعضای خانواده موفق نسبت به هم رابطه‌ای باز، روشن و صادقانه دارند. سطح توقع و انتظارات آنان از یکدیگر معقول و منطقی است و با صراحت و بیان ساده و قابل فهم با هم صحبت می‌کنند. قوانین و مقررات حاکم بر خانواده سازگار، مناسب، انسانی و قابل انعطاف است و بر اساس نظر و توافق اعضای آن تغییر می‌یابد. پیوند و ارتباط اعضای خانواده سازگار و موفق با جامعه و گروه‌های اجتماعی، پیوندی اصولی، باز و امیدبخش بوده و ارتباط آنها با مردم بر محور خوش‌بینی و تفکر مثبت استوار است. برعکس در خانواده‌های آشفته و ناسازگار، سطح ارزش‌های افراد بسیار پایین است و اعضای آن پیوسته همدیگر را تحقیر می‌کنند.

رابطه افراد در خانواده‌های آشفته غیرمستقیم، مبهم، تحقیرآمیز و غیردوستانه و قواعد حاکم بر آن خشک، غیرانسانی و یکنواخت و ملال انگیز است. ارتباط اعضای خانواده ناسازگار و آشفته با مردم نیز بر اساس ترس، سرزنش، کینه‌توزی و خصومت است. با توجه به الگوی ارتباطی خانواده‌ها، برخورد با کودکان در خانواده‌های مختلف، متفاوت است. برخی از والدین سرزنش‎گر، خرده‌گیر، سلطه‌جو و قدرت‌طلب هستند و اعتنایی به نیازها، تمایلات و خواست‌های فرزندان خود ندارند. برعکس عده‌ای دیگر اسیر امیال فرزندان خویش هستند و همواره بر طبق خواست‎های آنان عمل می‌کنند. الگوهای متفاوت حاکم بر رفتار والدین، به واکنش‌ها و عکس‎العمل‎های مختلف فرزندان که گاهی سازگارانه و گاهی ناسازگارانه است، می‌انجامد. والدینی که خودشان رفتار نادرستی دارند، نباید توقع داشته باشند که کودکانشان رفتار مطلوب و شایسته‌ای را انجام دهند. آنچه بیشتر در خانواده مورد توجه کودک است، صداقت و قاطعیت والدین در گفتار و عمل است. والدین در درجه اول خودشان باید اعمال و رفتار شایسته‌ای داشته باشند و به گفته‌های خود جامه‎عمل بپوشانند، تا بتوانند الگوی مناسبی برای فرزندان خود باشند. ولی اگر بین گفتار و عمل والدین، تضاد و مغایرتی وجود داشته باشد، ممکن است در رشد عاطفی و روانی فرزندان آنها تأثیر منفی بگذارد. والدینی که بی‌ثبات و بی‌تفاوت هستند و احساس مسئولیت نمی‌کنند، بیش از هر کس دیگر بهداشت روانی کودکان خود را در معرض خطر قرار می‌دهند و رشد عاطفی و شخصیتی آنها را با مشکل جدی مواجه می‌كنند. کودکان چنین والدینی معمولاً ترسو، نگران، ناامید و پریشان بار می‌آیند. معمولاً کودک سال‌های اولیه عمرش را در خانواده و به ویژه در کنار مادر سپری می‌کند. اگر این دوره زندگی در خانواده برای کودک ناراحت‌کننده باشد، بدون شک اثرات این فشار بر کودک در سال‎های بعد آشکار خواهد شد. برخی از والدین کودک خود را طرد می‌کنند. کودک این طرد را از احساسات کلی خانواده درک می‌کند. طرد کودکان دلایل زیادی دارد که از جمله نبود تمایل به داشتن فرزند و یا مشکلات و موانعی که تولد فرزند در زندگی آنها به وجود می‌آورد، می‌توان نام برد. بیشتر والدینی که فرزندان خود را طرد می‌کنند، از این عمل خود آگاهی دارند و زمانی که از کار خود پشیمان می‎شوند، درصدد جبران برمی‌آیند و در اظهار محبت، فراهم کردن امکانات و نگهداری فرزندان خود، زیاده‌روی می‌کنند. به هر حال نتایجی که از طرد شدن کودکان حاصل می‌شود، بسیار شدید و حاد است. کودکانی که از خانواده طرد شده‌اند، در بزرگسالی مضطرب، ترسو و دروغگو می‌شوند و در روابط اجتماعی خود نیز دچار مشکلاتی خواهند شد. همانگونه که غفلت یا طرد کودکان باعث اضطراب و مشکلات عاطفی آنها می‌شود، توجه بیش از حد و نازپرورده کردن کودک نیز سبب می‎شود که او به‌شدت به والدین خود متکی باشد و این امر استقلال و اعتماد به نفس کودک را از بین می‌برد. رشد عاطفی کودکان بی‌سرپرست، یعنی آنهایی که از اوان طفولیت پدر و مادرشان را از دست داده‌اند و از مهر و محبت والدین و کانون گرم خانوادگی محروم و در پرورشگاه‌ها بسر برده‌اند، به مراتب شدیدتر است. زیرا آنها از کمبود محبت که از تمامی ناراحتی‌های عاطفی جدی‌تر و نمایانتر است، رنج می‌برند. از آنجا که این کودکان در محیط خارج از خانواده و خالی از مهر و محبت پرورش یافته‌اند، آرام و بی‌علاقه هستند و به رفتار صمیمی، لبخند و نوازش دیگران توجهی ندارند. گاهی ناگهان خشم می‌گیرند، فریاد می‌زنند و به شدت پا به زمین می‌کوبند، تا توجه اطرافیان را به خود جلب کنند و عموماً ظاهری ناشاد و غمگین و نگران دارند. نگاهی به زندگی کودکان منحرف و بزهکار نشان می‌دهد که بیشتر این کودکان در خانواده‌های متلاشی به سر برده‌اند. بیشتر پسران بزهکار با مادر خود زندگی کرده‌اند. به نظر برخی از محققان زورگویی و خشونت شدید پسران بزهکار، عکس‌العملی است که نسبت به محیط خانوادگی بدون پدر و تحت سلطه و نفوذ صفات زنانگی مادر، از خود نشان می‌دهند. بزهکاری و انحراف در مورد دخترانی هم که مادران خود را از دست داده‌اند، بیشتر مشاهده شده است. بنابراین می‌توان گفت که به ظاهر نبودن والدین هم جنس کودک به منظور همانندسازی، مهمترین عامل انحراف و بزهکاری در کودکان است. در سال‌های اولیه زندگی کودک، جدایی از مادر لطمه بیشتری به او می‌زند، زیرا در این سنین وابستگی جسمانی و عاطفی کودک با مادر بسیار زیاد است. برعکس در دوره‌های بالای کودکی، نبودن پدر لطمه بیشتری به کودک خواهد زد که متأسفانه در بیشتر موارد تأثیر جدایی پدر از خانواده در پیشرفت تحصیلی فرزندان کاملاً مشهود است. طلاق برای کودک مشکلات بسیار زیادی را به وجود می‌آورد که ازجمله می‌توان به مشکل سازش با ناپدری یا نامادری و انتقال از خانه‌ای به خانه دیگر اشاره کرد. اگر چه عامل طلاق در بزهکاری و انحراف کودکان و نوجوانان بسیار مؤثر است، اما در خانواده‌هایی که بین والدین، اختلاف و مشاجره دائمی حکمفرما است، کودکان در وضع و شرایط بسیار بدی به سر می‌برند. اثرات سوئی که از مشاجرات دائمی والدین، بر رشد عاطفی و شخصیت کودک وارد می‌شود، به مراتب بیشتر از اثرات منفی ناشی از جدایی والدین، یا مرگ یکی از آنها است. بنابراین می‌توان گفت که طلاق یا جدایی والدین خودبه‎خود عامل بدرفتاری شدید، انحراف و بزهکاری کودکان و نوجوانان نیست، بلکه انحراف و بزهکاری بیشتر در بین کودکان و نوجوانان مشاهده می‌شود که محیط خانواده آنها را فشار، افسردگی، تنفر، کینه، بدخواهی، دلزدگی، بدبختی، یأس و نومیدی و اضطراب و نگرانی فرا گرفته است. در چنین محیطی نه فقط کودک از محبت و حمایت والدین برخوردار نیست، بلکه دائماً در نگرانی، تنش و آشفتگی به سر می‎برد و به تدریج زمینه بی اعتمادی، بدبینی، زودرنجی، احساس حقارت و انحراف و بزهکاری برای کودک فراهم می‌شود.

منبع: بانک مقالات آموزشی - فرهنگی