گاهی با خودمان زمزمه می‌كنیم: «عیسی به دین خود، موسی به دین خود»، «بز به پای خود، میش به پای خود»، «گدا را چه كار به كار سلاطین» ولی در نهایت در كار همه دخالت و در مورد همه چیز قضاوت می‌كنیم و از بام تا شام قاضیانی بی‌جیره و مواجب می‌شویم.

یكی از این قضاوت‌ها در مورد اخلاق، رفتار و هنجارهای فرزندانمان است: «این جواد ته‌تغاریه لوسش كردیم. جمشید رومی بینی؟! ماشاءالله از دیوار راست بالا می‌ره و...».

هیچ كس منكر این واقعیت نیست كه هر انسان، هر فرزند جزیره‌ای منحصر به فرد است با ساكنانی خاص، ولی این جزایر چون در یك دریا قرار دارند، از شرایط و مواهب آن تقریبا به یك اندازه بهره می‌برند و از توفان‌های آن آسیب می‌بینند.

در مورد تشكیل خانواده‌های ایرانی، بویژه خانواده‌های سنتی 2 نكته مهم وجود دارد كه روی تمام شرایط و مسائل خانواده اثرگذار است.

1 ـ زن و شوهر در این خانواده‌ها در سنین پایین ازدواج كرده و به نوعی «كودك همسری» رواج داشته و بعضا دارد.

2 ـ به دلیل همین ازدواج در سن پایین دخالت یا ورود والدین، بویژه والدین زن در خانواده تازه شكل گرفته، امری ناگزیر است.

وجود دو مورد فوق باعث می‌شود تا خانواده تازه شكل گرفته استقلال اقتصادی نداشته باشد. چراكه شوهر یا زن هنوز وارد بازار كار نشده‌‌اند، در نتیجه باید از حمایت‌های اقتصادی خانواده‌ها برخوردار باشند ضمن اینكه چون زن و شوهر تجربه و دانش كمی دارند، از نظر فكری و عاطفی نیز به استقلال لازم برای اداره یك خانواده نرسیده‌اند.

با توجه به سنت و فرهنگ جامعه، خانواده‌ها نیز نمی‌توانند بپذیرند كه جوان 18 یا 20 ساله‌شان توان اداره خانواده خود را دارد و این عدم پذیرش، حمایت یا دخالت آنها را در خانواده فرزندان توجیه می‌كند كه گاه دامنه این دخالت به عمه، خاله، دایی و همسایه نیز‌منتهی می‌شود.

از یك سو ازدواج «درون همسری» به «برون‌همسری» تغییر كرد و لازمه این ازدواج، شناخت متقابل و عمیق است كه شرط اولیه این نوع شناخت، ارتباط مستمر و واقعی است ـ امری كه در ازدواج درون‌همسری به دلیل انتخاب از درون گروه بسته به سادگی امكان‌پذیر بود ـ ولی شرایط فرهنگ جامعه مانع این امر می‌شود و نتیجه‌اش ازدواج عاطفی به جای ازدواج عقلانی است. از این رو سال‌های اولیه زندگی زوج‌های جوان، سال‌های نبرد برای رسیدن به یك شناخت عقلانی متقابل است كه زوج‌هایی كه نمی‌توانند از این نبرد پیروز بیرون بیایند، به طلاق تن می‌دهند كه اتفاقا كم نیست و بیشترین طلاق‌ها در سال‌های اولیه ازدواج است.

فرزند اول در این شرایط و در این خانواده‌ها كه استقلال عاطفی، استقلال اقتصادی، استقلال تصمیم و... ندارد ـ با توجه به خواست دیگران براساس فرهنگ ـ متولد می‌شود. در واقع فرزند اول در یك برهوت عاطفی ـ اقتصادی و در میدان جنگ عقل و عشق والدین برای اثبات توانایی‌های فرزندآوری آنها پا به عرصه حیات می‌گذارد. می‌آید كه پدر و مادر توانایی‌های خودشان را در فرزندآوری اثبات كنند و از خجالت این و آن بیرون بیایند.از این رو بسیاری از روان‌شناسان اجتماعی و جامعه‌شناسان خانواده بر این باورند كه این كودكان یا از این سر بام عاطفی و هوشی افتاده‌اند یا از آن سربام.

گفتم از این طرف بام نیفتی پس رو / آن قدر رفت كه از آن طرف بام افتاد از این رو احتمال طبیعی بودن فرزندان اول با توجه به شرایطی كه ذكر شد و می‌شود، كم است، یا بیش فعالند یا از هوش اجتماعی كمتری برخوردارند.

1 ـ این كودكان برای اثبات توانایی زوجین و پاسخ به خواسته‌های فرهنگی همسایه‌ها و عمه و خاله و پدر و مادر زوجه به دنیا آمده‌اند و از این رو در سال‌های اولیه زندگی مشترك متولد شده‌اند.

2 ـ این كودكان در بحران اقتصادی خانواده متولد شده‌اند.

3 ـ به دلیل رواج خانواده هسته‌ای ـ البته فقط نه از نظر مكانی ـ و نو مكانی خانواده و دور شدن از خانواده گسترده و فرزند اول بودن و دور ماندن از سایر اعضای خانواده گسترده، الگوی مشخصی برای جامعه‌پذیری و اجتماعی شدن ندارند. در بهترین شرایط پدر و مادرش الگوی اوست كه از ایفای نقش خودشان عاجزند كه قطعا نمی‌توانند الگوی مناسبی برای كودك اول باشند.

4 ـ كودكان اول خانواده، اگر دختر باشند ملوس عمه و خاله و اگر پسر باشند پهلوان عمو و دایی هستند. به عبارت دیگر، به دلیل عدم اعتماد به استقلال فكری و عاطفی این خانواده به دلیل تشكیل شدن در سنین پایین و رواج خانواده گسترده در فكر نه در ظاهر، این كودكان عزیز دردانه و اسباب‌بازی سایر اعضای خانواده، بویژه دختران و پسران نوجوان فامیل هستند كه خودشان هیچ تجربه تربیت كودكان را ندارند و هر كدامشان به سلیقه خود او را تشویق یا تنبیه و در نهایت تربیت می‌كنند.

5 ـ از آنجا كه در جامعه ما، ایفای نقش پدری و مادری بر اثر تجربه در زندگی به تكامل می‌رسد، نوعی آزمایش و خطا در تربیت این كودكان اعمال می‌شود، چرا كه دو نفری كه تازه ازدواج كرده‌اند، هیچ آموزشی برای زن و شوهر شدن یا پدر و مادر شدن ندیده و نمی‌بینند و اتفاق تازه این است كه فقط چند ساعت به صورت گروهی آموزش در مورد ارتباط 2 نقش زن و شوهر برای تازه ازدواج‌كرده‌ها اعمال می‌شود.به هر حال پدر و مادرهای این كودكان هم‌ سرگردان نقش پدر و مادری خود هستند و به تعبیر روان‌شناسان، كودكان اول موش آزمایشگاهی پدر و مادر هستند برای تربیت و جامعه‌پذیری.

6 ـ این كودكان به دلیل عدم آشنایی پدر و مادر با اصول تنظیم خانواده، زود دارای برادر و خواهر می‌شوند؛ به عبارت دیگر فاصله سنی فرزند اول و دوم معمولا كم است و با آمدن كودك دوم، كودك اول از دایره توجهات كنار گذاشته می‌شود، كودكی كه پهلوان عمو و دایی و ملوس خاله و عمه بود، با آمدن فرزند دوم از كانون توجهات كنار می‌رود و فرزند دوم، جای او را می‌گیرد، با توجه به شرایط كودك دوم به‌ناگزیر پدر و مادر نیز به او بیشتر توجه می‌كنند. در این حالت، كودكی كه در میدان جنگ متولد شده بود در بحران اقتصادی بزرگ شده بود و كانون همه توجهات بود، زود در چشم پدر و مادر، بزرگ‌ و كنار گذاشته می‌شود و این امر آسیب‌های روانی زیادی به او وارد می‌كند.

7 ـ با آمدن فرزند دوم، این كودكان درچشم پدر و مادر زود بزرگ می‌شوند و خواسته‌هایی از آنها خواهند داشت كه در توانایی آنان نیست، با شرایط عاطفی، فكری، عقلانی و حتی جسمانی آنها سازگار نیست. نتیجه این زودبزرگ شدن، داشتن انتظار بیش از توان والدین از آنهاست كه خود آسیب‌های بیشتری را برای او به دنبال خواهد داشت.

منبع: جام جم