خانم و آقای الف معتقدند روش تربیتی‌شان برای دختر اول و دوم‌شان هیچ تغییری نكرده است. آنها در ارائه امكانات به بچه‌ها هیچ فرقی میانشان نگذاشته‌اند. هر دو فرزندشان اتاق‌هایی مشابه دارند، هر دو به یك مدرسه رفته‌اند، عروسك‌هایی مشابه داشته‌اند، لباس‌هایی شبیه به هم و... تفاوت سنی‌شان فقط 4 سال است اما همه می‌گویند این دو خواهر، زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

 

تعبیر مردم از رفتار دو خواهر البته به تعبیر خودشان از شرایط‌ متفاوت است. مردم می‌گویند: «دختر بزرگ‌تر، از بچگی با شخصیت بود!» دختر بزرگ‌تر می‌گوید: «چون اولین بچه بودم نگذاشتند بچگی كنم. همیشه مراقب خواهر كوچك‌ترم بودم.» خواهر كوچك‌تر می‌گوید: «در همه زندگی یك مزاحم بالای سرم بود؛ خواهر بزرگ‌ترم!»

 

مردم می‌گویند: «خانم و آقای الف برای تربیت دختر اولشان سنگ تمام گذاشته‌اند، اما دومی را لوس كرده‌اند» دختر بزرگ‌تر می‌گوید: «من از همان بدو تولد موش آزمایشگاه شدم! پدر و مادرم در بزرگ كردن من تجربه كسب كردند و آن وقت هر چه یاد گرفته بودند برای خواهر كوچك‌ترم انجام دادند. » دختر كوچك‌تر می‌گوید: «من بلدم حق و حقوقم را از پدر و مادرم بگیرم اما آبجی، بی‌دست و پاست.» مردم می‌گویند: «دختر بزرگ‌تر، محجوب و خانه‌دار است.» دختر بزرگ‌تر می‌گوید: «توی خانه محبوسم كردند. وقتی فهمیدند اشتباه كرده‌اند به خواهرم آزادی دادند. » دختر كوچك‌تر می‌گوید: «خواهرم ذاتا منزوی است، اما من توی خانه بند نمی‌شوم.»

مردم می‌گویند: «از هر انگشت دختر بزرگ‌تر یك هنر می‌ریزد. » دختر بزرگ‌تر می‌گوید: «آدم كه خانه‌نشین شود چاره دیگری ندارد جز این كه برود دنبال آشپزی و خیاطی و رفت و روب.» خواهر كوچك‌تر می‌گوید: «چیزی از خانه‌داری سر در نمی‌آورم. از بچگی نگذاشتند دست به سیاه و سفید بزنم.»

 

مردم می‌گویند: «بخت دختر بزرگ‌تر، بلند است، اما دختر كوچك‌تر عزیز دردانه است.» دختر بزرگ‌تر می‌گوید: «شانس را كه تقسیم می‌كردند من رفته بودم دنبال سنگ ترازو! همین كه بچه اول شدم یعنی بدشانسی آوردم. » دختر كوچك‌تر می‌گوید: «دلم برای خواهرم می‌سوزد. خوشحالم كه اولین بچه خانواده نیستم.»

 

گرچه در بیشتر كتاب‌های مربوط به روان‌شناسی كودك نوشته شده معمولا فرزندان اول خانواده به علت توقع بالای والدین از او مستقل، منضبط و وظیفه‌شناس تربیت می‌شوند، اما مشكلات فرزندان اول كم نیست و گرچه ممكن است از دیدگاه پدر و مادر و دیگران، فرزندانی ایده‌آل باشند با مسائلی مواجهند كه كمتر به آنها توجه می‌شود و هر كدام ممكن است در بزرگسالی خاطرات و تجربه‌هایی تلخ در ذهن‌شان باقی بگذارد و از سوی دیگر تربیت فرزندان دوم را هم تحت تاثیر قرار بدهد.

 

فرزندان اول نادیده گرفته می‌شوند

فرزندان اول، در اغلب اوقات پس از مدتی به این نتیجه می‌رسند كه از طرف والدین شان نادیده گرفته می‌شوند. این احساس معمولا وقتی اختلاف سنی بچه‌ها بیشتر باشد شدیدتر است و در سال‌های نخستین تولد فرزند دوم به اوج می‌رسد. احساس نادیده گرفته‌شدن، گاهی منطقی نیست چرا كه به هر حال فرزندی كه تازه به دنیا آمده به مراقبت بیشتری نیاز دارد و والدین باید وقت بیشتری را صرف رسیدگی به كارهایش كنند، اما گاهی هم فرزند اول واقعا مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد و متوجه می‌شود گرچه تا پیش از تولد خواهر یا برادر كوچك‌ترش، شاهكار خانواده به حساب می‌آمده و در كانون توجه همه بوده، ناگهان فراموش می‌شود چون مهمان ناخوانده‌ای آمده و جای او را گرفته است.

 

انتظارات والدین از بچه‌های بزرگ‌تر معمولا معقول نیست. آنها بیش از اندازه بر منطق و توانایی فرزند خانواده در تحلیل صحیح شرایط حساب می‌كنند و همین باعث می‌شود گمان كنند فرزندشان حتما قادر است شرایط را پس از تولد فرزند دوم درك كند و به همین دلیل باید بفهمد فرزند تازه به دنیا آمده، طبیعتا كنجكاوی همه را برمی‌انگیزد و از آنجا كه هنوز ناتوان است به مراقبت بیشتری نیاز دارد، اما برخلاف حدس پدر و مادرها، كمتر پیش می‌آید فرزند اول به شیوه بزرگ‌ترها شرایط را بسنجد. تولد فرزند تازه در خانواده برای فرزند اول در دوران خردسالی یك بحران است كه باید هرچه سریع تر از طرف والدین مدیریت شود و در غیر این صورت به مشكلی بزرگ تبدیل می‌شود.

 

واكنش فرزند اول خانواده به سوءمدیریت والدینش در چنین شرایط تنش‌زایی، متفاوت است. احتمال دارد خشمگین شود و در صدد تلافی بی‌مهری پدر و مادرش برآید. شاید از والدینش متنفر شود و كینه آنها را به دل بگیرد، شاید با رفتارهای غیرعادی مثلا فریاد زدن یا تظاهر به بیماری، سعی در جلب توجه مجدد بزرگ‌ترهایش داشته باشد، شاید هم آتش حسادت طوری در دلش زبانه بكشد كه دست به اقدامی خطرناك برای از سر راه برداشتن فرزند دوم كند.

 

به همین دلیل است كه والدین باید حتی پیش از تولد نوزاد در خانواده، فرزند اول را برای پذیرش او آماده كنند و پس از تولد هم برنامه‌ای دقیق برای نظارت بر شرایط خانواده داشته باشند تا به احساسات و عواطف فرزند اول آسیبی نرسد. برخی از این راهكارها عبارت است از:

 

حق دارد بداند: در دوره بارداری به فرزند اول خبر بدهید كه بزودی برایش خواهر یا برادری می‌آورید كه رفیق و همبازی‌اش شود. اگر فرزندتان هنوز خیلی كوچك است لزومی ندارد در ماه‌های اول بارداری موضوع را برایش توضیح بدهید چون او در طول نه ماه بارداری شما، قضیه را به كلی فراموش می‌كند، بنابراین بهتر است وقتی زمان كمی تا زایمان مانده او را از تولد كودكی دیگر باخبر كنید.

 

اما در مواجه با فرزند اولی كه به سن تشخیص و درك شرایط رسیده است می‌توانید بارداری‌تان را از ماه‌های اول به او خبر بدهید. بگذارید او با فرزند به دنیا نیامده ارتباط عاطفی برقرار كند مثلا به او اجازه بدهید در خریدهای پیش از زایمان، بخشی از اسباب و وسایل مورد نیاز خواهر یا برادر به دنیا نیامده‌اش را انتخاب كند یا دستش را روی شكم مادر بگذارد و حركت كودك را زیر پوست احساس كند.

 

به هر حال باید در نظر داشته باشید كه بی‌خبری فرزند اول از تولد كودكی دیگر در خانواده، او را هنگام تولد خواهر یا برادرش، شوكه می‌كند و در این شرایط نباید انتظار روی خوش از فرزند اولتان داشته باشید.

 

درباره شرایط حرف بزنید: علاوه بر این كه ورود فرزندی دیگر را به فرزند ارشد خانواده خبر می‌دهید باید درباره شرایط‌تان در آینده نیز برایش توضیح بدهید، یعنی تاكید كنید كه گرچه او و خواهر یا برادرش كه قرار است به جمع خانواده اضافه شود، در نظرتان در یك جایگاه هستند، اما كودك تازه به دنیا آمده به مراقب بیشتری نیاز دارد و به همین علت شاید گاهی شما، وقت بیشتری را صرف نگهداری‌اش كنید.

تغییر خلقش را درك كنید: حتی این كه شما به فرزند اول درباره تولد نوزادتان اطلاع می‌دهید، احتمال تغییر رفتار او بالاست چون موقعیت جدید خانواده، فرزندتان را به واكنش وامی‌دارد و این واكنش، با توجه به سن كم او گاهی منطقی نیست و شما باید روش برخورد با چنین رفتارهایی را یاد بگیرید. برای مثال ممكن است او بهانه‌گیر و لجوج شود، نق بزند و... كه همه این رفتارها یعنی توجه بیشتری را از جانب شما می‌طلبد.

 

اگر تغییر خلق فرزندتان شدید است شاید لازم باشد برایش هدیه‌هایی بگیرید البته زمان دادن این هدیه‌ها بسیار مهم است. فرزند اول نباید گمان كند هر وقت تندخویی كند، می‌تواند از شما باج بگیرد.

 

به همین علت هدیه را زمانی باید به او بدهید كه رفتارش از ثباتی نسبی برخوردار شده باشد. هدیه دادن به فرزندتان باعث می‌شود او درك كند هنوز برای شما اهمیت دارد و فرزند دوم جایش را پر نكرده است.

 

رفتار دیگران را نامحسوس مدیریت كنید: وقتی فرزندتان به دنیا بیاید بستگان و آشنایان به بیمارستان و خانه می‌آیند تا هم جویای حال‌تان شوند و هم ورود تازه وارد را به خانواده تبریك بگویند.

 

قرار نیست همه این مهمان‌ها با روان‌شناسی كودك آشنا باشند و اصول را به درستی رعایت كنند اما شما وظیفه دارید، غیرمستقیم به آنها گوشزد كنید كه به فرزند اول‌تان هم توجه كنند یا خودتان وارد بحث‌ها شوید و كاری كنید كه توجه دیگران به سمت فرزند دوم‌تان هم جلب شود. برای مثال به بقیه بگویید او در انتخاب لباس‌های نوزاد نقش داشته است یا از او بخواهید برای مهمان‌ها شعر بخواند تا همه تشویقش كنند.

 

دروغ نگویید: بعضی اوقات پدر و مادر برای آن كه ثابت كنند پس از تولد فرزند دوم هنوز هم به فرزند اول علاقه دارند به او دروغ‌های شاخدار می‌گویند. مثلا پدر و مادری را می‌شناسم كه به دختر كوچكشان گفته بودند: «ما تو را بیشتر از او دوست داریم. برادرت را نمی‌خواستیم، اما به دنیا آمد و حالا این كه نگهداری‌اش سخت است باید مراقبش باشیم تا مثل تو بزرگ شود!»

به نظر شما این توضیحات، كودكی چهار پنج ساله را به چه نتیجه‌ای می‌رساند؟ او از حرف‌های والدینش نتیجه می‌گیرد باید به آنها كمك كند تا از شر نوزاد تازه متولد شده‌شان خلاص شوند و به همین علت یك روز بچه را از خانه بیرون گذاشت و اگر والدینش دیر جنبیده بودند شاید حالا خانواده‌شان سه نفری شده بود.

بنابراین با فرزند اول‌تان رو راست باشید و تاكید كنید او و فرزند دوم در نظر شما یكسان هستند.

 

سیمان خیس است، بچه نیاورید!

برخی زوج‌های جوان خیال می‌كنند زندگی مشترك سیمانی است كه در سال‌های اول خیس است و به مرور زمان خشك می‌شود و شكل می‌گیرد و به همین علت طبیعی است وقتی سیمان خیس است آنقدر تغییر شكل بدهند و بجنگند و تقلا كنند كه بالاخره ویژگی‌های اخلاقی هم را بشناسند و با هم كنار بیایند.

 

بنابر این زوج‌هایی وجود دارند كه هفت هشت سال اول زندگی‌شان را با فریادكشیدن بر سر هم، دعوا، كتك‌كاری، رفت و آمد به دادگاه خانواده، جنگ‌های فامیلی و قهرهای خانوادگی می‌گذرانند.

 

نكته غم‌انگیز اینجاست كه گروهی از این زوج‌ها، از فرزند آوردن به عنوان روشی برای محكم‌كردن پایه‌های زندگی خانوادگی و بهبود شرایط استفاده می‌كنند. بنابراین فرزند اول معمولا در این نوع خانواده در شرایط نابسامان و به هم ریختگی روابط میان پدر و مادر به دنیا می‌آید و بزرگ می‌شود و وقتی زن و مرد با هم كنار آمدند و صلح برقرار شد و زندگی‌شان به ثبات رسید، فرزند دوم را به دنیا می‌آورند.

 

به همین علت است كه حافظه فرزند اول در این خانواده‌ها پر از دعواهای خانوادگی است و خاطرات فرزند دوم، خانواده‌ای آرام و متین با پدر و مادری سازگار است.

 

می‌گویید طبیعی است كه زوج‌ها در سال‌های اول زندگی گاهی با هم بگو مگو كنند، می‌گویید همیشه كه آسمان زندگی آفتابی نیست به هر حال گاهی اوقات هم ابری می‌شود، ما هم این اصول را قبول داریم و حتی می‌شود به زوج‌ها حق داد كه در سال‌های اول زندگی مشترك، گاهی از هم دلخور شوند و با هم جر و بحث كنند، اما چه كسی به آنها گفته باید دقیقا در همین سال‌ها، نخستین فرزندشان را به دنیا بیاورند تا اولین تجربه‌هایش از زندگی، فریاد‌ها و چهره‌های برافروخته پدر و مادرش باشد؟!

 

حق​كودكی​كه​گم می‌شود

بر عكس برخی والدین كه میان فرزند اول و دوم دیوار می‌كشند و فرزند اول را از هر نوع مشاركتی در امور فرزند دوم محروم می‌كنند پدر و مادرهایی هم وجود دارند كه از آن طرف بام می‌افتند. بد نیست در این باره از تجربه یك زوج باخبر شوید تا بهتر درك كنید كه افراط‌كاری در واگذاری مسئولیت‌ها به فرزند اول چه نتایجی دارد.

 

زوج داستان ما حدود سه دهه پیش اولین فرزندشان را به دنیا آوردند. دخترشان شش ساله بود كه دومین فرزند هم به جمع خانواده پیوست. از همان زمان، پدر و مادر تصمیم گرفتند با شریك‌كردن دخترك‌شان در امور مربوط به برادر كوچك‌ترش، از حسادت او نسبت به مهمان ناخوانده خانواده كم كنند.

 

بنابر این به مرور زمان، بخش‌هایی از مسئولیت‌های خودشان را در قبال نوزاد به دخترشان سپردند. این روش در ماه‌های اول كارآمد بود. سولماز شش ساله یاد گرفت چطور برای برادرش لالایی بخواند تا او بخوابد، چگونه باید شیشه شیرش را توی دهانش بگذارد و چه وقت باید مادرش را برای عوض كردن پوشك بچه با خبر كند، اما آرام‌آرام والدین سولماز فراموش كردند او هم حق بچگی‌كردن دارد و باید اجازه بدهند كودك باقی بماند.

 

بنابراین روز به روز مسئولیت‌های بیشتری را روی دوش فرزند اول خانواده انداختند. سولماز از فعالیت‌های كودكانه محروم شد. هیچ‌كدام از خوشی‌هایی را كه دختران همسن و سالش تجربه كردند نچشید. وقتش صرف نگهداری از نوزادی شد كه نقشی در به دنیا آمدنش نداشت و به مرور زمان، روحیاتش به بزرگسال‌ها شبیه شد.

 

حالا تقریبا سه دهه از آن تاریخ گذشته است. حامد، برادر كوچك‌تر سولماز، جوانی شاد و پرانرژی است كه دو مادر دارد. مادر اولش، همان كسی است كه او را به دنیا آورده و مادر دوم، سولماز است كه با وجود فقط شش سال تفاوت سنی ناچار شده برادرش را بزرگ كند.

 

سولماز پر از آرزوهایی است كه برای دخترهای دیگر خاطره است! او از بازی‌های كودكی‌اش محروم شده است و از آنجا كه پدر و مادرش همیشه بیشتر روی او حساب باز كرده‌اند و بیشتر از او توقع داشته‌اند، مجبور شده در طول دوران كودكی رفتار آدم بزرگ‌ها را تقلید كند. او یك دختر پژمرده است كه عمرش را صرف قبول مسئولیت‌های والدینش كرده است.

 

در برقراری روابط با افراد دیگر مشكل دارد. دوست صمیمی ندارد. كودكی، نوجوانی و جوانی را مثل یك فرد میانسال تجربه كرده است و به همین علت راه‌های لذت بردن از زندگی را یاد نگرفته و هنوز هم نمی‌داند آیا واقعا تفریحی وجود دارد كه شادش كند؟

 

وظیفه‌شناسی بی‌اندازه، از سولماز فردی وسواسی و حساس ساخته است و توقعات بی‌جای والدینش از او به عنوان فرزند ارشدی كه همیشه باید مراقب برادرش باشد باعث شده هرگز از آنچه هست راضی نباشد و این احساس عدم رضایتش به افسردگی جدی تبدیل شده است و...

 

وقتی سولماز ازدواج كند باید فرزندی به دنیا بیاورد. به دنیا آوردن و پرورش یك كودك برای هر زن جوانی تجربه‌ای بی‌نظیر است، اما برای سولماز این گونه نیست! چون او حالا احساس زنی را دارد كه پسر جوانش را تربیت كرده و به جامعه تحویل داده و خودش به دوره سالمندی‌ رسیده است و دلش می‌خواهد زندگی آرام و بدون تغییری داشته باشد.

 

موش‌های آزمایشگاهی

«ما موش آزمایشگاهی بودیم.» احتمالا شما هم این جمله را از فرزند اول‌های برخی خانواده‌ها شنیده‌اید و اگر خودتان نخستین فرزند خانواده بوده‌اید شاید آن را به زبان هم آورده‌اید.

 

به نظر خیلی از زوج‌ها طبیعی است آنها در سال‌های نخست تولد فرزندشان، با روش آزمون و خطا شیوه‌هایی برای نگهداری و پرورش فرزندشان پیدا كنند برای مثال زوجی تعریف می‌كردند وقتی فرزند اولشان به دنیا آمد نمی‌دانستند باید نگران چاقی بیش از حدش باشند و حالا كه او با وجود كودكی از چاقی شدید و كوتاهی قد رنج می‌برد، بر اساس تجربه دریافته‌اند كودك چاق را باید به پزشك متخصص اطفال و تغذیه نشان داد و اكنون فرزند دومشان را كه او هم مشكل چاقی شدید دارد به شكل مستمر به پزشك نشان می‌دهند.

 

درس گرفتن از تجربه‌ها البته بد نیست، اما نكته این است كه زوج داستان ما می‌توانستند در دوره خردسالی فرزند اولشان با مطالعه، اطلاعاتی درباره بیماری او به دست بیاورند و زودتر برای درمانش اقدام كنند.

 

برخلاف باور زوج‌هایی كه گمان می‌كنند پیدا كردن روش نگهداری از یك نوزاد با آزمون و خطا همراه است، زوج‌هایی هم در نقطه مقابل وجود دارند كه ترجیح می‌دهند فرزند اولشان را موش آزمایشگاهی نكنند و پیش از آن كه نوزادی را وارد دنیای‌شان كنند درباره‌ شیوه نگهداری و پرورش او بپرسند و تحقیق كنند و در طول مراحل رشد نیز به مطالعه درباره نیازهایش در هر مقطع سنی ادامه بدهند.

 

منبع: جام جم