خانه عموی نیلوفر در طبقه بالایی آنها بود. او دخترعمویی همسن و سال خودش داشت كه با هم دوست بودند و بیشتر وقت‌ها برای بازی كردن پیش همدیگر می‌رفتند. در یكی از روزهایی كه با هم مشغول خاله بازی بودند یك دفعه نیلوفر به دختر عمویش گفت: مهسا! چند روزه كه می‌خوام یه چیزی بهت بگم.

مهسا با تعجب نگاهی به او كرد و تا خواست حرفی بزند، خود نیلوفر دوباره گفت: نمی‌دونم تا حالا برای توهم پیش اومده یا نه، اما من بعضی وقت‌ها از دست بزرگ‌ترها و از یه كاریشون خیلی ناراحت می‌شم.

مهسا همان طور كه با دقت نیلوفر را نگاه می‌كرد گفت: كدوم كارشون؟

ـ شاید برات اتفاق افتاده باشه كه وقتی داری با مامان یا بابات یا یه بزرگ‌تر دیگه حرف می‌زنی، یا به حرفت خوب گوش نمی‌دن یا این كه وسط حرفت یه چیزه دیگه می‌گن؛ من خیلی ناراحت می‌شم، تو چطور؟

ـ آره برای منم پیش اومده، ناراحت هم شدم اما حرفی نزدم.

نیلوفر كمی فكر كرد و باز گفت: بیا یه كاری كنیم.

ـ چه كاری؟​

ـ چه كاری، نمی‌دونم، ولی باید یه كاری كنیم، بیا با هم فكر كنیم.

چند دقیقه‌ای هر دو ساكت شدند و بعد مهسا گفت كه بهتر است در این مورد با آنها صحبت كنیم، اما نیلوفر مخالفت كرد و گفت كه ممكن است از ما ناراحت شوند و باز دوباره مشغول فكر كردن شدند تا این‌كه نیلوفر گفت: من باهات موافقم كه موضوع رو بهشون بگیم، اما بهتره براشون نامه بنویسیم، چطوره؟​

مهسا لبخندی زد و گفت: خیلی فكر خوبیه، بهتره شروع كنیم.

و بعد رفت و دو تا قلم و چند تا كاغذ آورد تا نامه‌شان را بنویسند.

دوتایی كلی وقت گذاشتند و چند كاغذ نوشتند و مطالب‌شان را جمع كردند و در آخر آن را پاكنویس كردند و نیلوفر برای این كه بدانند كارشان خوب شده یا نه جلوی مهسا ایستاد و نامه را خواند «سلام؛ لطفا بزرگ‌ترها راجع به چیز‌های نوشته شده در این نامه ما خوب فكر كنید.

مامانا، باباها، خاله‌ها، عموها، دایی‌ها و بقیه بزرگ‌ترهای مهربان، لطفا به نظر‌های ما بچه‌ها بیشتر توجه كنید، به حرف‌هایمان گوش كنید، وسط حرف ما صحبت نكنید. وقتی به ما می‌گویید وسط حرف ما حرف نزن ما به شما گوش می‌كنیم ولی وقتی ما در حال صحبت هستیم شماها یك دفعه وسط حرف ما حرف می‌زنید و راجع به موضوع دیگری كه مربوط به حرف ما نیست صحبت می‌كنید. لطفا به درس چهارم كتاب فارسی چهارم دبستان سری بزنید و ببینید گفته كه به بچه‌ها اهمیت بیشتری بدهید. بعضی وقت‌ها ما از كارهای شما خیلی ناراحت می‌شویم.»

نامه كه تمام شد،‌ مهسا به نیلوفر گفت كه خیلی خوب شده ولی چطور به دست‌شان برسانیم كه ناراحت نشوند. نیلوفركمی فكر كرد و گفت: راست می‌گی ممكنه ناراحت بشوند، بهتره نامه را توی یك پاكت بگذاریم و رویش بنویسیم برای بزرگ‌ترها و بعد بیندازیم توی صندوق‌پستی خانه خودمان و این جوری اونا نامه مارو می‌خوا​ند و حتما به حرفمون توجه می‌كنند.

همین كار را كردند و پس از چند روز مامان و بابای نیلوفر تصمیم گرفتند یك مهمانی بدهند. اما بچه‌ها خبر از دلیل برگزاری این مهمانی نداشتند. شب شد و همه فامیل دور هم جمع شدند و پدر نیلوفر نامه بچه‌ها را در جمع خواند و همه قول دادند كه دیگر به حرف بچه‌ها بیشتر گوش كنند.

 منبع: جام جم