در بزرگراه می‌راندم. حواسم شش‌دانگ به جلو بود. دمای تند و تیز هوا از موج‌های گرما كه از سطح آسفالت بلند می‌شد، پیدا بود. شیشه‌های بالای ماشین به كمك كولر ماشین آمده بودند تا مرا از شر این هوای داغ نجات دهند. به ساعتم نگاه كردم. یك ساعتی می‌شد كه پشت فرمان بودم. دست دراز كردم و موج رادیو را عوض كردم. مجری با زن و مردی صحبت می‌كرد. ابتدا خیلی متوجه بحث نبودم؛ مثل كسی كه بدون خبر وارد اتاقی شده باشد كه سه نفر در آن مشغول صحبت هستند. خواستم موج دیگری را بگیرم كه جملات مرد مهمان برنامه مانع شد. دقیق‌تر كه گوش كردم، متوجه شدم آنها در مورد فرزند این خانواده صحبت می‌كنند. مرد، پدر فرزند است و زن، مادر او.

آنها از فرزندی سخن می‌گفتند كه مشق‌هایش را ده‌ها بار می‌نویسد و پاك می‌كند. اگر ذره‌ای سیاهی بر صفحه سفید دفترش بنشیند، كاغذ را پاره می‌كند و گاهی دفتر را كنار می‌گذارد. آنها از رفتار وسواس‌گونه كودكشان هنگام لباس پوشیدن، حمام رفتن، مرتب كردن اتاق و... حرف می‌زدند. مجری كه بعد متوجه شدم روان‌شناس است، به حرف‌هایشان گوش می‌داد و گاه سوال‌هایی می‌كند تا به قول خودش در پایان برنامه، حرف‌های پدر و مادر را جمع‌بندی كند.

نمی‌دانم خودم خواستم یا پایم خودش كمی از فشار بر پدال گاز كم كرد. عقربه سرعت‌سنج كمی پایین آمد و سرعت خودرو بیست‌تایی كم شد. گویا دلم به جای مغز به پایم دستور داده بود. دلم می‌خواست تا پایان برنامه در جاده باشم و به مقصد نرسم. آنها درباره من حرف می‌زدند. منِ بیست و دو سه سال پیش. آن كودكی كه حالا 31 ساله شده است و می‌رود تا پدر و مادرش را ببیند.

شش سالم كه شد، مرا به مهد فرستادند تا آماده رفتن به دبستان شوم. به من گفتند می‌روی تا در دوران مدرسه جزو بهترین‌ها باشی.

روز اول پیش دبستانی، مادرم كه لباس تنم كرد به من گفت: باید بهترین باشی.

از مدرسه كه به خانه آمدم، مادر گفت: اول باید درس‌هایت را بخوانی. یادت باشد بچه من باید بهترین مشق را بنویسد و بهترین نمره را بگیرد.

پدر كه به خانه آمد، پیش از هر چیز دفترم را خواست. مشق‌هایم را با دقت خواند و طوری كه انگار من یك نویسنده هستم، از آنها ایراد گرفت.

وقت امتحان‌ها كه شد، هر دو گفتند نمره كمتر از عالی را نمی‌پذیرند و هیچ بهانه‌ای هم قابل قبول نیست.

همه این كارها و صدها رفتار شبیه آن در طول دوران ابتدایی مرا آن‌چنان بار آورد كه هنوز هم هزاران دغدغه هر روز با من همراه است. هنوز هم می‌ترسم كارهایم درست انجام نشود. هراس دارم از این‌كه بهترین نباشم و...

سرعت ماشین باز هم كمتر شد. ترسیدم جریمه شوم. حواسم باید بیشتر به كیلومتر شمار باشد.

موج گرما همچنان روی آسفالت بزرگراه می‌دود. برنامه رادیویی روبه پایان است. روان‌شناس صحبت‌های پدر و مادر را جمع‌بندی می‌كند. دلم می‌خواهد همه بابا و مامان‌ها این برنامه را گوش كنند.

روان‌شناس این‌گونه واكنش و رفتارهای كودك را تا 95 درصد به دلیل نوع برخورد پدر و مادر می‌داند. می‌گوید همه والدین دوست دارند بچه‌های موفق و كاملی داشته باشند، اما بعضی‌ها در این مورد زیاده‌روی می‌كنند. این رفتار باعث می‌شود تا بچه زیر فشار والدین قرار بگیرد و تنها تلاش كند تا آن‌گونه باشد كه آنها می‌خواهند.

این بچه دیگر خودش نیست؛ دیگر بچگی نمی‌كند؛ دیگر كارهایی را كه دوست دارد انجام نمی‌دهد. یعنی فشارهای پدر و مادر وقتی برای او نمی‌گذارد.

روان‌شناس می‌گفت: والدین باید راه زندگی را به بچه‌ها یاد دهند و به آنها بگویند در این راه گاهی هم اشتباه‌هایی رخ می‌دهد. مهم این است كه اشتباه‌ها و بیراهه‌ها، ما را از ادامه راه باز ندارد. بچه‌ها باید بدانند خطا بخشی از زندگی ما انسان‌هاست. همیشه همه كارها به بهترین شكل انجام نمی‌شود. در یك كلاس فقط یك نفر شاگرد اول می‌شود. گاهی آن یك نفر ما نیستیم.

روان‌شناس می‌گفت اگر این‌گونه رفتار نكنیم، بچه‌ها را به سوی استرس و بیماری‌های روحی سوق می‌دهیم. آن وقت نه تنها فرزند موفقی نداریم بلكه یك بیمار به جامعه تحویل داده‌ایم.

تابلوی كنار جاده، تلنگری به من می‌زند كه خروجی بزرگراه را اشتباه آمده‌ام. عصبانی می‌شوم. روی فرمان می‌كوبم، اما یكدفعه یاد روان‌شناس و حرف‌هایش می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد. راه را اشتباه آمده‌ام؛ خب می‌توانم از خروجی بعدی برگردم. این‌كه چیز مهمی نیست؛ هست؟ با خودم در آینه شیشه جلو حرف می‌زنم. به خودم پاسخ می‌دهم: نه، اصلا مهم نیست و باز می‌خندم. كیلومترشمار را نگاه می‌كنم و در انتظار خروجی بعدی روی پدال گاز فشار می‌آورم.

منبع: جام جم